برف ندیده ها  

شب جمعه ی سردی و رو پشت سر گذاشتیم ، صبح ساعت 7:30 طبق روال هر جمعه رفتم سالن . این هفته چینش نفرات تیم ما تقریبا خوب بود و اکر تایم و ما داخل بودیم و حسابی عرقمون در امد . 
تو مسیر برگشت به خونه نون شیرمال تازه خریدم و جاتون خالی یه صبحونه توپ در کنار ایشان جان ( الان بعضی ها صداشون در میاد )  زدیم و نشستیم جلو تی وی 
در همین حین که داشتیم برنامه ریزی میکردیم کجا بریم و چیکار کنیم من به دوستم پیام دادم که اگر حالشو داری بیا بریم بیرون شهر .... اونم اوک

ادامه مطلب  

غرور یا تو  

گاهی با خودم میگویم یا باید بمانم و غرورم را از دست بدهم یا باید بروم و تو را،معامله ای دو سر باخت دروغ چرا؟دلم میخواهد بمانم ولی راستش ماندنم درد میکندرفتن را بلد نیستم آنهم رفتن از کنار تو،اما میروم.دوست داشتن تنها که به درد نمیخورد اصلأ کجای دنیا کسی با دوست داشتن تنها دوام آورده است؟دوست داشته شدن میخواهم حتی به دروغ،از فردا کمی برایم نقش بازی کن بگو دوستم داری حتی به دروغ.از فردا همه چیز را فراموش میکنم انگار نه انگار که گفته بودی در زن

ادامه مطلب  

هیچ چیزی مثل قبل نیس  

به نظرم مهم نیست چقدر دوستش داشته باشیو چه کارایی بکنی برای بودنش و موندنش...مهم اینه اون این دوست داشتنو و این تلاشارو بخواد ببینه یا نه...اگه بخواد ببینه که هیچی،ولی اگه نخواد تو از عشقش به کوه و بیابونم بزنی عین خیالش نیست،یعنی تو،تو دنیاش جایی نداری که کارات مهم باشه براش...خوبیش اینه که یه وقتی برمیگرده به پشت سرش نگاه میکنه و میگه دیدی؟؟؟فلانی واقعا دوستم داشتا،از اون به بعد خودشو میزنه به آب و آتیش که همه چی بشه مثل قبلا...بدیش اینه که،ی

ادامه مطلب  

لگد یابو  

مدتی پیش با یکی از دوستان(محمد زارع) روز جمعه برای تفریح به دهشان که تقریبا 120 کیلومتری یزد بود رفتم دوست دوران راهنمایی و از آن بچه های اهل حال که امیدورام هر کجا هستند صحیح و سالم باشند ایشان و من با موتور تریل جاده های یرد را به سمت ده ارنان می پیمودم در مسیر تقریبا بعد از شهر تفت در بیابان دو نفر دیدیم اول فکر کردم شتر است بعد که در راستای دیدمان قرار گرفت فهمیدیم یک مادیون اسب و کره اسب است. من و دوستم یک دفعه باتوجه به این که هر دو باهم سوار

ادامه مطلب  

باديگارد  

دوستم می گفت چه خوب است زمانی بعضی آدمها در زندگی آدم می آیند كه همچون چتری باز می شوند و كل نیازهای روحی انسان را در آن مقطع پاسخ می گویند...حركت پایانی مریلا زارعی در تونل، مرا یاد آن چترهای انسانی انداخت. ده دقیقه پایانی فیلم را دو بار خوابم برد. چیزی خوردم و نشستم تا با چشمان كاملا باز بتوانم فیلم را به انتها برسانم. من در حدی نیستم كه سینمای حاتمی كیا را كامل درك كنم، ولی " بادیگارد" از آن فیلمهاست كه در سینما دیدن داشته باشد. موسیقی كارن هما

ادامه مطلب  

14  

دیشب خوابای عجیب غریب زیاد می دیدم . اغلب افرادی که تو خوابم حضور داشتن کسانی بودن که تو زندگی واقعیم باهاشون در ارتباط بودم و حرف هایی تو خواب بهم میزدن که شنیدنش از جانب اون شخص خاص خیلی عجیب و غیر معمول بود طوریکه یهو حس میکردم که دارم خواب میبینم و از خواب بیدار میشدم . تا صبح چندین و چند بار بیدار شدم . سه روز آینده رو میخوام نرم دانشگاه . تاریخ آخرین دونه ی غیبتیه که میتونم بخورم اما درسای دیگه جا دارن هنوز . جمعه شب با اکسم داشتیم حرف میزدی

ادامه مطلب  

 

 
 : عشقم عشقم من اومدم
 : کجا بودی
 : دوستم با عشقش قرار داشت رفته بودم پیشش تنها نباشه
 : مگه بهت نگفته بودم با دوستات نری قرار؟ 
 : اره ولی اون ول نمیکرد میگفت باید بیای ......
 : مگه نمیدونستی اگه بری من ناراحت میشم
 : خب چیکار کنم تو هم همش گیر میدی 
 : به من چرا نگفتی؟
 : چون میترسیدم نزاری برم بعدشم دوستم باهام قهر کنه
 : دیروز یادت رفت چقدر التماس میکردم
 : وااااااااااا چه التماسی
 : بهت گفتم دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت...
 : ای وای راست میگی 

ادامه مطلب  

 

 
 : عشقم عشقم من اومدم
 : کجا بودی
 : دوستم با عشقش قرار داشت رفته بودم پیشش تنها نباشه
 : مگه بهت نگفته بودم با دوستات نری قرار؟ 
 : اره ولی اون ول نمیکرد میگفت باید بیای ......
 : مگه نمیدونستی اگه بری من ناراحت میشم
 : خب چیکار کنم تو هم همش گیر میدی 
 : به من چرا نگفتی؟
 : چون میترسیدم نزاری برم بعدشم دوستم باهام قهر کنه
 : دیروز یادت رفت چقدر التماس میکردم
 : وااااااااااا چه التماسی
 : بهت گفتم دلم برات تنگ شده میخوام ببینمت...
 : ای وای راست میگی 

ادامه مطلب  

دیدار عاشقانه پاییزی  

 
صبح که بیدار شدم خیلی خسته و شلخته بودم.چون قرار نبود عشقمو ببینم لزومی هم نداشت خوشگل باشم...ساعت 3 با عشقدونی چت میکردیم که یهو گفت میخواد بیاد ببینتم...هووول شدم...خوشحالم شدم......دوستام گفتن خوشگل کن....رفتم ایینه رو نگا کردم دیدم چقد نامرتبم ولی برام مهم نبود.یه رژ زدم و وسایلامو جمع کردم برم.....همه شوکه شدن...گفتم بخدا عشقم منو نا مرتب تر ازینم دیده ....دوستم گفت اشتباه نکنننن زشت باشی و ژیگول نکنی ولت میکنه......گفتم هههههههه تو عشق منو نمیشناس

ادامه مطلب  

386 لذت  

بسم الله الرحمن الرحیم
میگم دنبال چی هستی تو زندگی
میگه دنبال لذت
میگم چه جور لذتی
میگه مثلا خوردن سیب با لذت
میگم ینی کافی ه من سیب رو ازت بگیرم
تا دیگه خوش بخت نباشی
بنظرت
نباید
لذت رو جوری معنی کرد
که گرفتنی نباشه
که از بین بردنی نباشه
که اینقدر در برابر عوامل خارجی آسیب پذیر نباشی؟
ی دوستی هرروز رژ قرمز می زنه
می پرسم چرا میگه
وقتی ناراحتم
کافی ه یک رژ قرمز بزنم
و حالم دگرگون میشه
این یعنی
اگر رژ قرمز رو ازش بگیرن
داغونه
اون یکی دوستم میگه


ادامه مطلب  

من -تنها-بیابون  

سلام.چند روزی نبودم.مثل اینکه کلا همه این روزا زیاد نمیان وبلاگشون پست بزارن.احتمالادرگیر امتحانات هستن.پریشب دلم خوردشد.گریه کردم.شکستم.اخه میدونیدچیه؟مشکل اینجاس که من دخترم.میفهمید دختر یعنی چی؟تا دختر نباشی نمیفهمی درد یعنی چی..نمیفهمی غصه و بغض یعنی چی...پریشب طرفای غروب رفتم جایی.بعد اونجا بسته بود و کاملا تعطیل بود و من یه دختره 18و خورده ای ساله تنها بودم تو بیابون اونم شب...زنگ زدم بابام گفتم اینجا تعطیله بیا دنبالم.بابام گفت تا من ب

ادامه مطلب  

 

اون که اینقدر دوستم داشت چی شد اونکه تنهام نمیگذاشت چی شد،اونکه حداقل روزی یکبار بهم زنگ می زد چی شد،اونکه که من براش همه کس و تنها کس اش بودم اونکه عزیزترینش و عشقش بودم چی شد،همه دنیا و زندگیم تو شدی اونوقت من برات کی ام. من کسی ام که دیگه نمیدونی کی بودم برات ،نمیدونی چه بلایی سرم اوردی ،بلایی که تا سر خودت نیاد فکر نکنم بتونی درک کنی ،بلایی تا اخر عمر همرامه،بلایی پر اززخم ودرد توی دلم .
چقدر زود گذشت همه چیز ،چیزایی که ذره ذره اش برام خاطر

ادامه مطلب  

ماجرای خواب دوستم  

خب بالاخره می خوام ماجرای اون خوابی ک دوستم دیده بود و منو کلی تحت تاثیر قرار داد رو تعریف کنم
همه چیز مربوط میشه به شهید محمودرضا بیضایی
دقت کردین ک من مدتیه اسم این شهید بزرگوار رو زیاد تکرار میکنم تووو وبم.
من تازه آشنا شدم با این شهید ک الآنم شده داداشم
داشتم تووو اینستا می چرخیدم ک عکس ایشونو دیدم...یه عکس خیلی زیبا
کل اطلاعاتم از اون عکس در این حد بود ک فهمیدم شهید مدافع حرم هستن
توو اون عکس خیلی جوان بودن....من فک کردم ک احتمالا 17-18 سالشون

ادامه مطلب  

تعبیر خواب  

اینم اون تعبیری ک برا خواب دوستم گفتن:
 
((شهدا زنده اند و {شهید بیضایی} تا وقتی که زندگی میکرد خودش راه میرفت.
و ویلچر یعنی اینکه او تا یه جایی از ماموریتشو رفته
و حالا که شهید شده خودش نمیتوته هدفشو پیش ببره
و اونو سپرده به دست تو
و تو باید راهشو ادامه بدی و اونو به هدفش برسونی
برو وصیت نامشو بخون
ببین هدفش چی بوده
ازت خواسته راهشو ادامه بدی))
 
این تعبیر خیلی خیلی به اون خواب نزدیکه و باهاش مطابقت داره
باز ذهنم مشغول شده
من چیکار باید بکنم خدای

ادامه مطلب  

جدایی دوستم  

هر ازگاهی میرم مغازه یکی ازبچه ها ؛ زیاد نمیرم اونجا ... نمیخام وارد مسائل شخصی و زندگیشون بشم و درنهایت اگر فردا اتفاقی افتاد من رو باعث و بانی جدائیشون بدونن ...
دیروز یک سر گذارم افتاد و رفتم پیشش . 
همیشه بهم میگه الان واقعا درک میکنم ک اونموقع چی میکشیدی و الان چرا اینقدر مشکل پسندشدی !
الان تو زندگیشون مشکل دارن . هنوز در مرحله ی عقدهستن . یک سال و نیمه ونمیدونم چرا وقتی اینا هنوز باهم ازدواج نکردن  اینقدر  جر و بحث دارن چرا بایدباهم ازدواج

ادامه مطلب  

good day  

امروز یکی از بهترین روزای عمرم بود  یلی خیلی عالی  کافیه آدم خودش بخواد یروز خوبو رقم بزنه به دلایلی من شروع کردم به گفتن خوشبختی خوشحالی خوب بودن هرچند دلایل اون غم انگیز بودن اما باعث شد یروز خیلی عالی داشته باشم والبته واقعا همه چیز هم باما هم سو شد روزی که باهیجان ولبخند وخوش اخلاقی شروع کردم وبا لبخند غیرمنتظره یه آدم که کلی حس خوب بهم داد تموم شد به حدی که الان دلم میخواد از خوشحالی گریه کنم به توصیه باران این نوشته استثنائی رو تو و

ادامه مطلب  

تخلیه افکار  

بشدت ذهنم درگیره.اومدم اینجا بنویسم تا شاید حداقل یکم از دل مشغولیم کم بشه و ارامش پیدا کنم.هزار تا فکر و برنامه و کار تو سرمه.فکر کنم اگه مخمو خالی کنن ازش یه ترمینال شلوغ پلوغ در بیاد از بس فکرا و چیزای متفاوت توش ریخته که همشون یک جور ازارم میدن.من یجوریم.مثلا دوس دارم الان که پشت کنکورم و هدفم پزشکیه قید همه چیز و همه کس رو بزنم.اما واقعا هر کاری میکنم نمیشه.مثلا دوس دارم واسم مهم نباشه که تولد خواهرم نزدیکه و باید واسش هدیه بخرم.مهم نباشه ک

ادامه مطلب  

اشتباه  

امشب باز سیستم گیر داده ؛ یعنی همیشه اینطور بود ، هروقت کار مهمی داشتم سیستم ارور میداد ! حکمتش نمیدونم چیه ک گره تو کار میفته
زمانی ک مغازه بودم از این اتفاقا زیاد میفتاد و تا ویتدوز عوض نمیکردم رفع نمیشد . منم از خیلی جاهای دیگه اعصابم خراب بود اینجا هم ضعف اعصاب میگرفتم. امشب اما تصب ویندوز رو ب فردا موکول کردم . 
بعضی وقتا یاد یه چبزایی میفتم میبینم اشتباه کردم . 
زمانی ک مغازه بودم دختری حوالی اونجا خونه شون بود که چهره ی خوبی داشت ؛ ظریف ب

ادامه مطلب  

ارمان.هدف  

این نوشته رو دوست عزیزی به اسم فاطمه خانم که خودشونم دانشجوی پزشکی هستن واسم نوشتن که واقعا خوشم اومد ازش.خوندنش برای شما هم خال از لطف نیست دوستان:((بحث کنکور واقعا دلیه...باید اونقدر بری تو لاک خودت که واقعا این چیزا برات مهم نباشه...یه مشاوری یادمه میگفت:استراحت یه کنکوری واقعی(کسیکه ارمان داره.ارمان بالاتر از هدفه.یعنی برای رسیدن به هدفت عشق بازی کنی نه که صرفا فقط یه مسیر روتین رو طی کردن)برای اینکه یه غلطی رو زمین بزنه(مثه خرسا که خودشونو

ادامه مطلب  

امروز...  

امروز ...
امروز ما مهم است ...
امروز که در کنار هم نفس میکشیم ...
امروز که در کنار هم روز را شب میکنیم و شب را سحر ...
امروز ما مهم است که عاشق همیم و از این عشق، سرشار ...
امروز که در آغوش هم به خواب میرویم و در آغوش هم از خواب برمیخیزیم ...
امروز امروز امروز ... آری امروز زیباست و فردا ...به فردا نیندیش ...
بیا بگذاریم امروز تنها از آن ما باشد ... خود ما ...
بگذاریم امروز تنها برای امروز باشیم و از فردا نهراسیم ...
امروز همان روزیست که هیچکس نمیتواند آن را از ما ب

ادامه مطلب  

از نگاهت خواندم ...  

از نگاهت خواندم ...
از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری،
اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم...
حس کن آنچه در دلم می گذرد.
دلم مثل دل های دیگر نیست که دلی را بشکند!
تو که باشی چرا دیگر به چشم های دیگران نگاه کنم...
تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!
وقتی محبت هایت، آن عشق بی پایانت به من زندگی می دهد...
چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با کسی دیگر قسمت کنم، چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟
همین که تو در قلبمی ، انگار یک دنیای عاشقانه

ادامه مطلب  

خدایا توکل را برایم روزی گردان...  

 یکی دو روز بود بدون دلیل حوصلم سررفته بود! از پریروز تا امروز همش وقت تلف کردم تو سایتها چرخیدم فیلم دیدم، خوابیدم و ک.. و پ... رو دعوت کردم بیان و ... البته اینکه که میگم بی دلیل، بی دلیل بی دلیل هم نبود. من متاسفانه وقتی کارهام زیاد میشه و درواقع یه چیزی فکرم رو مشغول میکنه دیگه تمرکز ندارم و انگار از انجام کارها فرار میکنم. این روزها ذهنم درگیر این بود که من شاید تنها بمونم پس باید یه فکری برای ادامه زندگیم بکنم. یه کاری و یه پس انداز حسابی و همه

ادامه مطلب  

توشه ی سفر  

نمیدونم چطور شد که جور شد و رفتم نجف و کربلا. ولی تو این راه که شاید به نسبت بقیه که این سفر رو رفتن خیلی کوتاه و مختصر بود چیزهایی یاد گرفتم.
تفاوت ایرانی ها و عراقی ها... تفاوت اعتقاد ها... بدعت ها...
تو راه نجف تا کربلا خیلی اتفاقات میبینی که تو هیچ کجا حتی ایران خودمون نمیبینیم...برادرم یه نکته گفت. گفت جالبه ما به عرب ها میگیم چقدر شجاع و عرب ها به ما میگن چقدر شجاع... از کجا این حرف رو گفت... از اینجا که ما ایرانی ها مالمونو سفت چسبیدیم. اگر بخوایم

ادامه مطلب  

مهمونی بازی...  

تعطیلات نسبتا خوبیییییییییی بود...
آخه همش مهمونی بازی بود.. دخترخاله همسری روز جمعه دعوتمون کرد. ایشون خانم خوب و مهربون و کدبانویی هست. دو تا بچه داره با یه خونه بسیار بزرگ توی پاسداران. یه خونه ویلایی که دو طبقه کامل در اختیار خودشون هست و همیشه هم تمیزکاری اونو خودش به تنهایی انجام میده!!!! حتی تصورش برام سخته. چون انقدر بزرگه که تمیز کردن اون کار حضرت فیله...
بگذریم تازه دخترش هم چند سالی هست که توی انگلیس مشغول تحصیل هست... خلاصه ایشون هست و

ادامه مطلب  

ظاهر عین باطن...!  

نمی دونم این مطلبی که می نویسم تا چه حدش درست و دینی هست و چقدر از اون صحیح نیست.
چیزی که میدونم ،دین ظاهر را عین باطن آدما میدونه و باطن را عین ظاهر. پس تا حدی میشه گفت تکلیف آدمایی که ظاهر رو اهمیت میدن و کسانی که باطن رو اهمیت میدن چیه... فکر کنم دین ما هیچ کدوم رو نپسنده.
موضوع برمیگرده به اینکه با نوع پوشش ات، بت برچسب میزنن.اگر با چادر باشی و گردی صورت دیده بشه به تو برچسب بسیجی، حوزوی و ... میزنن و اگر مانتو و شال و روسری حجابت باشه برچسب ضددین

ادامه مطلب  

من از آن روز که در بند توام آزاد!!  

از راه که رسیدم ساعت 3 بعد از ظهر بود! وسایلمو گذاشتم یه گوشه به شاهین خبر رسیدنمو دادم، لوبیا پلوی حسابی خوردم و اومدم خوابیدم! وقتی بیدار شدم فک کردم صبح شده و الان باشگاهم دیر میشه!! ولی ساعت 7 شب بود نه 7 صبح!
تماس نگرفتم رسیدنمو خبر بدم مشغول جا به جا کردن وسایلم بودم گوشی خونه زنگ خورد، مامان جواب داد. بابای شاهین جانم بود با مامان و بابا صحبت کرد و گِله کرد که از سمانه ناراحتم این همه راه رو میاد برای دو روز!!! مامان و بابا هم گفتن ما بهش می

ادامه مطلب  

18  

دوباره نشستم یه گوشه ی اتاق . چسبیدم به شوفاژ و هیچ کاری نمیکنم. کلی فکر تو سرم میچرخه اما همه شون رو دور میزنم و سعی میکنم به هیچ کدومشون توجهی نکنم . به رفتارهای پرخطرِ سیفِ اخیرم فکر میکنم. به اینکه دارن کم کم قبحشون رو برام از دست میدن و عادت میکنم بهشون. چیز خوبی نیست و واقعا نباید میرفتم سمتش و میخوام که دیگه تکرارش نکنم و فراموش کنم همه چی رو . در حین تایپ یه نگاهی به انگشتام انداختم ، به ناخونایی که آخرین بار بیست روز پیش لاک زده بودمشون و

ادامه مطلب  

از سفر کربلا ؛ کاظمین ؛ نجف  

سلام ؛ کمی هم از اونجا براتون بگم ... .. میدونم خیلیاتون رفتین و این نوشته فقط خاطرات من ازسفر اونجاست ؛ما بیستم آبان حرکت کردیم ک برای اربعین اونجا باشیم ، علت حرکت زودهنگاممون هم این بود ک امید داشتیم  چندروز اول خلوتتر باشه و دستمون ب ضریح برسه ؛ البته روزای اول ک رفتیم آنقدر شلوغ نبود ولی بازم دوروبر ضریح خیلی شلوغ بود و نشد به ضریح نزدیک بشیم .ما بیشتر کربلا بودیم و کاظمین و نجف زیاد نموندیم هرکدام درحد چندساعت ! ولی خب تجربه ای شد ک دست جمع

ادامه مطلب  

گزارش اولین روز کارورزی 1  

با عرض کلمات کلیدی:کارورزی،مدرسه،مشاهده تاملی،مدرسه شهید مدرس اندیمشک،تهیه کزارش
سلام و خدا قوت خدمت شما دوستان گرامی
اینجانب حسن میرزاوند دانشجو معلم رشته علوم تربیتی دانشگاه فرهنگیان امام رضا(ع)اندیمشک
امروز شنبه 1395.8.1قرار است ما فردا یکشنبه 1395.8.2 همراه استاد راهنمای خود و22 دانشجوی هم کلاسی دیگر به کاروزی برویم.طبق اطلاعاتی که به ما داده اند مدرسه ای که قرار است ما به آن برویم مدرسه شهید مدرس است که در ناحیه ی راه آهن اندیمشک واقع شده ا

ادامه مطلب  

اولین روز کارورزی  

کلمات کلیدی :توصیف حالت عاطفی .محیط فیزیکی مدرسه.روابط بادانش آموزان ومسولان.کلاس داری.بازدید
بنام خداوندی که آرزوی دل بنده حقیررابه جای آوردومرا درچنین محیط آرامش بخش وپرازمهرومحبت قرارداد.
پسازروزی سخت وفشرده وکلاس های پی درپی ,یکشنبه فرارسید درانتظار روزی متفاوت بودم .روزی که درطول سه ترم گذشته تجربه ی آن رانداشتم .اولین روزکارورزی ,واولین روزی که مقدمه وشروع خدمت مقدس معلمی برای من بود چون دوستان وهم کلاسی های من هفته قبل این تجربه ر

ادامه مطلب  

داستان در مورد پرسش مهر 17 رئیس جمهور  

 نویسنده : مریم محمودی معاون پرورشی اموزشگاه شهدای 15 خرداد
 
غروب غم انگیز پاییز . باز دلش گرفته بود  ، خشم درونش می خواست به فریاد تبدیل شود   . دلش می خواست فریاد بزند  ،  دلش برای خانواده اش تنگ شده بود  ، برای پدرش ، مادرش و برادرش .
تنها وسط حیاط نشسته بود  ، حوصله کسی  را نداشت ،الان سه  سال از آمدنش به این زندان می گذشت ،  اما هنوز هیچ کس دنبالش نیامده بود  . همیشه می گفت: (هر  آدم اگر مرغی را گم کنند چند روز پی آن می گردند .اما من به اندازه ی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1